خرید بک لینک
می نویسم با صداقت می نویسم با عشق ،و با یکدلی می نویسم در شبی از شبهایپاییز در شب تولدمبا چشمان پر از عشق و محبت مینویسممی نویسم از پرواز ، پرواز عاشقانه هامی نویسم از آن حرفهای شیرینت و آن لحظه رویایی که من و تو در آن آشنا شدیمجاده زندگی تمام شدنی نیست باید صبور بودباید تحمل کرد لحظه های سخت زندگی را عاقبت به زندگی خواهیم رسید که در آن عاشقانه ها به هم می رسندخورشید از خستگی به خواب می‌رودو سرنوشت به ما میخنددآنچه که در شب تولدم مینویسمحرف دل است و بس ! رسول ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 22:50

در تنهایی خودم از پنجره کوتاه زندگیم به چشمان زیبایت نگاه میکنم ودر خیالات خودم شعری برایت می نویسم قلبم پر شده از درد که در هر گوشه از آن کسی تیری به آن می زند باوجود این همه درد در قلبم بسیار تنها رویایی دیدن شماست که ...

عشق بی پایان

F.A

رسول

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 22:50

سالی که گذشت ، سالی بود پر از خاطرات خوب و بددریغ از یک احساس زیبا ، فقط صدای آواز پرنده غمگینچشمهایم را میبندم ، تا حس کنم خواب بوده امدوباره آغاز می شود خاطرات ، با سفری به جمکران احساس دوست داشتن دوست های که قادر به دیدنشان نیستی............آنهایی که در گذشته های نچندان دور پر از خاطره بودند کاش می شد به دور از همه مشکلات دیداری کرد با آنهایی که بوی عطرشان هرگز فراموش نمیشودسالی را آغاز میکنم با احساس دلتنگی با احساس بیهوده و تنها سعی میکنم خاطرات دوستان قدیمی یک عکس زیبا باشد ، در یک قاب کوچک در دلم سال نو مبارک... رسول ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:57

تولد دیگر اصلا بگذار این ترانه همین حوالیِ بوسه تمام شود من خستهام میخواهم به عطرِ تشنهی گیسو و گریه نزدیکتر شوم، کاری اگر نداری … برو ورنه نزدیکتر بیا میخواهم ببوسمت. به خدا من خستهام خیلی دلم میخواهد از اینجا به جانب آن رهاییِ آرامِ بی دردسر برگردم، آیا تو قول میدهی دوباره من از شوقِ سادگی … اشتباه نکنم... اول انگار نگاهم کرد اول انگار ساکت بود بعد آهسته گفت: برایت تن پوشی از گیسوی رود وُ خوابِ خاطره آوردهام. آیا همین نشانیِ ساده برای علامتِ علاقه کافی نیست؟ حالا چمدانت را بردار آرام و پاورچین از پلهها به جانب آسمان بیا، ما دوباره به خوابِ دور هفت دریا وُ هفت رود و هفت خاطره برمیگردیم. آنجا تمامِ پریانِ پردهپوش در خوابِ نیلبکهای پُر خاطره ترانه میخوانند، آنجا خواب هم هست، اما بلند دیوار هم هست، اما کوتاه فاصله هم هست، اما نزدیک، نزدیک … نزدیکتر بیامیخواهم ببوسمت عشق رویایی من رسول نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ و ساعت 23:12 [ عشق بی پایان ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 23:44

فراموشی روز تولد باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش نشسته بودم در قطراتی که بر روی گونه هام نشسته بود تو را یافتمقطره بارانی که بر روی چشمانم نشسته بود ، قطره ای پر از مهر ومحبتاحساس کردم قطره ای اشک ، از چشمانم سرازیر شده !اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....قطراتی که از چشمانم سرازیر می شد بوی باران میداد !گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره بارانی بود که در چشمانم نشسته بود!چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که تو در زیر آننشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من می ریختآن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی ....که از چشمانت همچون قطره ای باران بر گونه هایم چکیده بود رسول نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه یکم آذر ۱۴۰۲ و ساعت 8:28 [ عشق بی پایان ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 23:44

تقصیرخودم بود، نمیخواستم دلت اسیر من بشه از همان لحظه اون احساس کردم تو همه زندگی من هستیمن آنقدر تنهایی ام را صدا کردم که دیگر آن هم به حال من گریه نمی کند همه چی از یه لبخند ساده شروع شد،از نگاهی شروع شد که قلبم رو به تپش انداختو حال قلبم می تپد بدون صداچون یاد گرفته ام عشق تنها یه قصه استگاهی به این دل شکسته هم سری بزنو قدم هایت را با من همراه کن و با چشمهای زیبایت نگاهی به این دفتر پراز درد بینداز هر چند که این نگاه از راه دور باشد . رسول ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 23:30

اتاقی کوچک و تاریک که پشت کرده به آفتابپنجره ای رو به کوچه ای تنگ و دراز و نگاهی به انتهای کوچهنگاهی تلخ گونه های پر از اشک و پنجره ای شسته شده باقطرات باران یادی از دقایق قبل و دستهای سرد و تنی بی رمقرفت و نگاهش به خم انتهای آسمان بود روحش از من دور گشتسبکبال و بی صدا و معصوم از همه کوچه های آسمان گذشتآسمان غرید و گریست.....گریست ....و ردپایش از کوچه آسمان پاک گشتولی در دلم ، فکرم , زندگی ام تا ابد جاوید ماندشب شد و چراغ شعله نیافروختاتاق کوچک و تاریک بود رسول ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:08

شبها پراست از ستاره های درخشان که به آدم چشمک می زنند وبا نگاه کردن به آسمان و دیدن ستاره ها امیدم بیشتر از گذشته می شود حس تنهایی،حس عاشقی،حس دوست داشتن تنها در یک نگاه خلاصه می شود و این لحظه روییدن ادمهاست بعضی آدمها محکوم اند به تنهایی وهر چقدر هم که تلاش کنندباید کوچه باغهای برگ ریزان را تنهایی قدم بزنندامسال هم مثل سال های گذشته با دلی شکسته از اینجا گذر می کنم تا معنی عاشقی را بفهمم شاید عاشق بودن و دوست داشتن هنر میخواهد و روز تولدم هیچ گاه برایم معنی ندارد وقتی ...مخاطب خاص... رسول ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:08

باز از تو می نویسم از غم دلتنگی ام از غم نبودنت می نویسم از دلم دلی که هوایت را کرده می نویسم از عشق از احساسی که به شما دارممی نویسم چون می دانم که می خوانیمینویسم تا بدانی و بفهمی که دیگرطاقت یک لحظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 15:02

قلبي در اين سو در گوشه اي تنها به انتظار تو نشسته است .اگر می دانستی که بدون تو نفس کشیدن برای من محال است با عطر نفسهایت مرا عاشقتر می کردی ، کاش می دانستی که این حرفهایم در این روزهای سرد زمستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 15:02

در حال رفتن مرا ندیدی زمانی من داشتم درد دل می کردم دلم یک خیال راحت می خواست در کنج همین اتاق کوچکوقتی سهم من از با تو بودن فقط حسرت نگاهش بودتو نفهمیدی چه در دل من می گذرد و برای من چه بودی وقتی شبهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 28 خرداد 1398 ساعت: 18:50

زندگی ام از لحظه ای آغاز شد که با لبخند عاشقانه ات مرا به این دنیا برگرداندی دوست داشتنت بی انتها و بی پایان است به یاد بیاور ، چه سخت بود روزهایی که بی تو سر می کردمحسرت روزهایی که گذشت ، حسرت هم صحبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 28 خرداد 1398 ساعت: 18:50

در تنهایی خودم از پنجره کوتاه زندگی به بیابان های بی مجنون می نگرم که در زیر نم نم باران آهسته دور و دور تر می شدی تا در تاریکی شب محو شویبه چشمان زیبایت نگاه کردم و در خیالات خودم در این نم باران شعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 10:59

چه ساده و بی ریا بودن استفاده از بازی کلمات روان مثل یک جوی آب پاک وزلال از سرچشمه ذهنی که هنوز گذشته هایش را در هیاهوی وسوسه های زمان گم نکرده هنوز دلش برای کوچه های بی ریای کودکی برای سادگی و صداقت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 10:59

بعضی زخم ها هرگز خوب نمیشن حتی گذشت زمان هم نمیتونه مرحمی باشه برای بعضی زخم ها,

فقط عمیق تر و کهنه تر میشن

زخمها زمانی بیشتر می شود که بدونی می خوای تعطیلات عید خود را در شهری بگذرونی

که تمام خاطرات گذشتت رو شامل میشه

برچسب: نویسنده: سارا ابراهیمی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 10:59

صفحه بندی